روزهای جالبیست آینده مبهم پیش رو .
همین است که دیوانه ام میکند .این ابهام بی پرده که هر لحظه ولعم را بیشتر میکند .
همین ندانستن ...بی خبر بودن ...همین واژه ی دلنشین غیر مترقبه بودن وسوسه ی ماندن را در وجودم
لبریز میسازد .
گیجی لحظات است که مرا با خود میبرد .سوالات بی پاسخ است که از این ثانیه تا ثانیه ی بعد همراهیم میکند .
ندانستن و غریب الوقوع بودن به اندازه ی جذبه ی نگاه یک رهگذر مرا شیفته میسازند .
همین غافلگیری شیرین است که تو را منتظر نگاه میدارند .منتظر روزهایی که بی صیرانه تو را به فردا میرسانند .
روزهایی که دیگر نمینویسم .روزهایی که حتی فکر هم نمیکنم .دیگر دغدغه هم ندارم .
حساس هم نیستم .آدم هم نیستم!
دارم کم کم به موجود بی خاصیتی تبدیل میشوم .موجود بی خاصیتی که آنقدر سرش شلوغ است که وقت فکرهای بیهوده ی همیشه را ندارد .
موجودی که با همه خوشحال است .موجودی که در چشم همه خیره میشود و هیچ نمیگوید .
موجودی که وقت پیاده رویهای طولانی گذشته را ندارد .موجودی که برای اضافه کردن سرعت پیاده رویهایش حتی به ساسی مانکن متوسل میشود!
موجودی که حتی وقت بحث و کلنجار با دیگران را ندارد .
موجودی که عنصر زمان در زندگیش به سرعت در حال فرار است .
موجودی که آنقدر خسته است که شبها نای رویا پردازی ندارد و سی ثانیه ی اول رفتن به رختخواب غرق خواب میشود .
موجودی که صبحها برای بیدار نشدن چرتهای ۳ دقیقه ای را بهانه میکند .
موجودی که حتی روده درازی برای مهمترین مسائل زندگیش را کنار گذاشته.
موجودی که سر همه ی کلاسها با نهایت دقت حاضر میشود .موجودی که هفته ای ۲ روز نهار میخورد و هفته ای هیچ روز شام ...!
موجودی که وقت تجزیه و تحلیل روابط دوستانه اش را ندارد .از روابط جدید استقبال میکند و روابط گذشته را با گشاده رویی ادامه میدهد .
این موجود ممتنع بی خاصیت شگفت زده ام میکند !
موجودی که کوچکترین شباهتی به آن شرلی وراج همیشه ندارد .
موجودی که در مقابل بحث ها سکوت اختیار میکند .
لبخند ملیح نثار جمع میکند .کنایه های بی معنی تحویل میدهد .
موجود جالبیست .این موجودی که من نیست!
تا جايي كه بخاطر دارم ، خواب هيچ گاه در لحظات من آنقدر كه بايد موثر نبوده و يا بهتر است بگويم اساساً خواب و خاطراتش تا دمي پس از بيداري پايدار است و همين كه به قدر خميازه اي بي هوايي خواب از سر بپرد ، ديگر از آن خوابهاي رنگي كه تمام شب در آغوششان آسوده ايم نشاني نميابيم.
و به اين دليل و ادله بيشمار و كم ارزش ديگر هميشه و هميشه خواب و ملحقاتش يعني همان تعبير و حواشي در دايره ي توجهات من كمترين تراكم را به خود اختصاص داده ، يا لااقل كمتر از پراهميت هاي زندگيم كه روزانه ساعتها روحم را با تمام پيچيدگيهاي به دردنخورش عاصي ميسازد.
و آنشب...
تويي كه پس از هزار و يكشب در اين شب شوم راهت را بسوي پريشانيهاي شبانه ي من گم كرده اي .
چه ميجويي در من آشفته كه اينچنين به نيرنگ باز آمده اي تا خواب را نيز بسان تمام لحظه هاي بيداريم به يغما بري؟
ترديد هم كلاميت بر وجودم لرزه مي افكند و با نگریستن در چشمان اهريمني تو از ديدن چهره ات مي آشوبم.
و لبخندت ، لبخند گنگت در ويرانه ي نشانه هاي تكيده ام به نيستي بدل ميشود.
درمانده ام از اين ذهن وحشي...
ازين دستهاي شوريده...
ازين قلب پيمان شكن ...
از دروغهاي صدبار وصله زده...
و از فردايي كه افسون گذشته با اوست...
ميگويد:"فكر ميكنم ، پس هستم " با من بگو :"چگونه بودنيست مرا با اين فكرهاي هميشه بيمار...؟"
دستم را كه در برابرش دراز ميكنم ، با بي ميلي دستم را ميگيرد و با اكراه با بوسه هايي مرسوم
گونه هايم را مورد محبت قرار ميدهد.
پيداست كه يا مرا نشناخته يا با كس ديگري اشتباه گرفته.به هرحال برايم اهميتي ندارد كه چقدر براي او آشنايم .
من يا هر كس ديگري شبيه من ، براي او نيز توفيري ندارد.
كمي با فاصله كنارش مينشينم .هنوز به ما پشت كرده .چند دقيقه اي منتظرش ميمانيم تا به جمعمان بپيوندد.
ميزبانان از حال و روز چند روز اخيرش ميگويند و ديگران با تاسف سر تكان ميدهند.
كسي حواسش به او نيست.به اويي كه تمام حواسش به بقيه است.يكمرتبه به حرف مي آيد:"همه ي اينها نشونه ی مرگه.به گمونم مرگم نزدیکه."
با شنيدن واژه ي "مرگ" تنم ميلرزد.راست ميگويد ، اين خانه بوي مرگ ميدهد.
از خودم بدم مي آيد كه با اين سرعت حكم صادر ميكنم و چنين بيرحمانه او را به دنياي مردگان تحميل ميكنم.
ولي حقيقت درونم چيز ديگريست.انگاري وقتش رسيده باشد.همين روزها...نزديك است.صداي خس خس ديوانه كننده ي فرشته ي مرگ را ميشنوم.
غرق افكار متعفن ام هستم كه كسي سكوت را ميشكند:
"ديشب تا صب چش رو هم نذاشته.نصفه شبي ديديم بلند شده همه ي اثاث خونه رو جمع كرده يه گوشه اي و يه پارچه روش كشيده.ميگفت:شوهر زن همسايه مرده.بايد براش حلوا بپزم..."
و خودش كودكانه باقي داستان را تعريف ميكند:
"آره، مرد همسايه مرده بود.خواستم براش حلوا بپزم.هرچي باشه همسايس.نون و نمك همو خورديم.ولي هرچي گشتم روغن و آرد پيدا نكردم.يدفعه ديدم بقيه دارن تماشم ميكنن.بيخواب شدن بودن..."
آنقدر ملموس و باوركردني ميگويد كه نميتواني تشخيص دهي خودش ميدانسته خيالاتي شده يا نه.
آنقدر كه خودت هم باور ميكني ديشب از خانه ي همسايه ي ديوار به ديوار صداي شيون مي آمده...
صداي ظريف زنانه اي رشته ي افكارت را بر هم ميزند:"اين اواخر همه ي برنامه هاش بهم خورده.شبا صبونه ميخوره و روزها برعكس.همش توي خواب هذيون ميگه.از گذشته.از اتفاقات سي چل سال پيش.
هر دفه مارو با يكي اشتبا ميگيره.با يكي كه سالهاس مرده..."
و او بي خبر از آشوب درونمان با ظرف ميوه مشغول است.
چند باري ميوه تعارف ميكند ولي حواسم نيست.با ترديد ميوه را رد ميكنم.ميگويد:"اينو برا تو پوس كندم.بايد بخوريش!"
چشمانم تر ميشود و بشقاب را از او ميگيرم.
شايد اين آخرين پرتقالي باشد كه....
..........................................................................................................................................
قهوه های تلخ در فنجان همه ماسيده.كسي نميخواهد انگشتش را در حلقه ي فنجان بچرخاند ،لبه ي فنجان را به لب هايش نزديك كند و تلخي قهوه را با تلخي آنچه پيش چشمش است در آميزد...
این روزها ، در پیچ و خم مرور صد باره ی فعل های گذشته ام ، دارم سعی میکنم نظریه ای را برای خودم به اثبات برسانم.
اینکه:" میزان دلتنگی با میزان آگاهی رابطه ی عکس دارد"
به گمانم آدمها تا وقتی از وضعیت زندگی و احوالات کسی که در کنارشان نیست اطلاع دارند به همان اندازه نیز میزان دلتنگیشان بیشتر است و هرچه این بی خبری بیشتر میشود دلتنگی به صفر میل میکند .آنهم به سمت صفر مطلق! از آن کمیت هایی که هیچ وقت نشد بدستی به خاطر بسپارمش.
دلتنگی برای وقتیست که چیزی هست که کسی را به یاد تو بیندازد یا تو را به یاد کسی بیندازد (مهم اصل قضیه است که یاد آوریست).
منظورم خاطره و آنچه در گذشته روی داده نیست،بلکه تمام آن چیزهایی که تو را از اکنون فردی با خبر میسازد.
دلتنگی برای زمانیست که وقتی کسی از تو راجع به شخصی میپرسد حرفی برای گفتن داشته باشی!
اینکه بدانی کجاست،چه میکند و یا جزئی تر،به چه فکر میکند و دلمشغولیهایش چیست.
وقتی پاسخ هیچ یک ازین پرسشها را ندانی (نه اینکه حدس بزنی ، به معنای واقعی کلمه ندانی)
اصولاْ دلیلی برای دل تنگ شدن نمی ماند و میتوانی با خیال راحت مطمئن باشی دلت برای کسی تنگ نشده!
این روزها مرتب به این سوال فکر میکنم :"اصلاْ وقتی نمیدانی کسی کجاست و چه میکند دلتنگی برای
او به چه دردی میخورد؟"
.................................................................
امشب از آن شبهاییست که حال خود را نمیفهمم.آرام و در عین حال بیقرار گوشه ای نشسته و به موکت رنگ پریده ی اتاقم که با کفشهای گلی ام بی ریختشان کرده ام زل زده ام .
از آن موقعیتهایی که همیشه و در هر شکلی به دلتنگی تعبیر میشود .
و اگر کسی بخواهد کلی تر توصیفش کند یا دلگیریست یا هر غم باد دیگری که نهایتاْ به دل ارتباط پیدا میکند.
دور و برم را که نگاه میکنم کسی برای درددل کردن نمی یابم.آخر دردی نیست که در دل جای گیرد و یا اصلاْ بهانه ای برای باز شدن سر درد و دل نیست.
به یکباره نگاهم روی گوشی تلفن ثابت می ماند.
تمام کسانی را که میشود از آنها خواست پای حرفهایت بنشینند و ساعتی مزخرفات همیشگی ات را صبوری کنند از نظر میگذرانم.
و بعد تصمیم میگیرم واکنش چند نفر را بسنجم.یک اس ام اس مشترک با مضمون :"سلام .خیلی دلم گرفته..." برای چندین نفر ارسال میکنم.
نفر اول با کراهت پاسخ میدهد و احمقانه ترین پیشنهاد ممکن را میدهد ."خوب زنگ بزن به یکی صحبت کن!"
چند دقیقه ی بعد اس ام اس دیگری میرسد و دوستی با دوست داشتنی ترین عبارات ممکن دلداریم میدهد.
و همینطور پاسخ های جالب و متفاوت غافلگیرم میکنند.
تا اینکه یکی پیدا میشود که بر حسب کنجکاوی یا به هر دلیل دیگری بپرسد:"چرا؟"
ـ دلم تنگ شده .
ـ برای کی؟
ـ برای یکی ...خیلی وقته...
ـ خوب چرا بهش نمیگی دختر؟
ـ برای اینکه نیست!
ـ کجا رفته ؟
ـ نمیدونم.
ـ یعنی هیچ جوری نمیتونی بفهمی کجاست؟
ـ نه.
ـ اینی که دلت براش تنگ شده کی هست؟
ـ یه عزیز.
ـ خوب نمیتونی ازش بپرسی کجاست؟
ـ برام مهم نیست که نیست یا کجاست. الان فقط دلم تنگه ...همین...
.....................................................
و همین...؟
بیشتر که با خودم کلنجار میروم به خودم میگویم:" اصلاْ وقتی نمیدانی کسی کجاست و چه میکند دلتنگی برای او به چه دردی میخورد؟"
اصولاْ وقتی از کسی خبر داری به همان نسبت نیز ذهنت بیشتر و بیشتر درگیر است و ممکن است در روز حتی شده چند ثانیه ی کوتاه ولی به او فکر کنی .به اینکه کنارت نیست و اگر بود چه قدر زندگی بهتر بود!
مهم نیست این فرد کیست.یک دوست.. .عضوی از خانواده یا هرکس دیگری که حضور ندارد .نبود اوست که اهمیت دارد نه چیز دیگری.
و همه ی اینها زمینه ایست برای غلیان یک حس ملموس به نام : " دلتنگی "
.............................................
این روزها دارم سعی میکنم این نظریه را برای خودم به اثبات برسانم و با آرامشی کامل دنیای بی خبری و دلتنگ نبودن را تجربه کنم.
دارم بحث ميكنم.ادله مي آورم و به خيالي توجيه ميكنم و با تمام قدرت سعي ميكنم توجيه نشوم.
من تمام حقيقت را ميدانم .تمام آن چيزهايي را مدتهاست در سينه دارم .
ارتعاش دستانم به وضوح قابل درك است.زمان به سرعت ميگذرد و هر لحظه دير تر ميشود.
بايد بروم .
تمامي وسايلم را به شلختگي روي دوشم حمل ميكنم .شالگردنم روي زمين كشيده ميشود و پاهايم بي طاقت تر از هميشه تمام آن همه حقيقت را ياد آورم ميشود.
نه! با اين شكل و قيافه همه خواهند فهميد بر من چه گذشته!
حس ميكنم همه خواهند فهميد .همه را .
به يكباره دليل ضعفم را ميفهمم.شيريني كوچكي از كيفم بيرون مي آورم .بي اختيار انگشتم روي دكمه اي ميلغزد.به محض آغازصوت آشنا گونه هايم تر ميشود.اين اشكها حتي براي خودم هم غير منتظره است.
و اشك و خنده و بي خبري و...و تن بي رمقم و تخت ام و خواب...
................................................
نشسته ايم كنار هم .امروز از آن روزهايي است كه خوب خوبم.
هيچ كس به اندازه ي خود من قادر به تشخيص اين نكات ريز و تاثير گذار در تغييرات روحي من نيست.
با حرارات صحبت ميكنم و گوش ميدهم.
ما بين صحبت بدون كوچكترين اطلاعی بلند ميشوم و لباس به تن ميكنم .
و شانه بالا انداختن در مقابل اين سوال كه :"كجا؟"
براي خودم هم دقيقاً واضح نيست با چه هدفي قصد رفتن كرده ام.
به خودم كه مي آيم نگاهم به قدمهايي دوخته ميشود كه به سرعت آسفالت جاده اي را لگد مال ميكنند.
شروع به حرف زدن ميكنم .دقيق تر كه ميشوم متوجه ميشوم كسي كنارم نيست.
هيچكس نيست .
تنهايي وسوسه كننده ايست .راه ميروم .نميدانم قدمهايم از مغزم فرمان ميگيرند يا قلبي با اينهمه بار حقيقت مچاله شده ...
با خودم حرف ميزنم.
از خودم ميپرسم و پاسخ ميدهم و طنين مرتعش صدايم كه ثبت ميشود.
از غمهايم ميگويم و لبخند ميزنم.از شاديهاي كوچك و قانع كننده ام. .از اين بيست و يكسال .از اين 2 سال .از غير منتظره هاي زندگيم .
ميگويم و مانند شنونده اي بيگانه به خود بيگانه ام گوش ميسپارم .
و گهگاه نگاه پرسشگر رهگذري با ترديدي تعريف شده به وجود مشاعرم .
مهم نيست .من در اين جاده ي طولاني كه آخرش را ميدانم با خودم خلوت كرده ام .با همين تن بي رمق .با همين نگاه خسته و قلبي مالامال از حقايق .
و بازگشت دوباره به همان كه ميگويند در كنار هم .
و طنين مرتعش و قدمهايي سيماني و چشمهايي كه ديگر اشك ندارند...
فکرش راکه میکنم تمام عاشقانه هایم را در آغوش دارد.عاشقانه برای من یعنی:یک حوض در میان همهمه ی سکوت شبانه که کهکشانی از ستاره را بر من ارزانی دارد.عاشقانه برای من یعنی:بارانی که بی بهانه مینوازد.یعنی :سوسوی نگاه پرسشگر رهگذری که نشانی از من بپرسد.و من که تمام لحظه لحظه ام تماشاست.
پاچه شلوار بالازده و آب حوض و سرد و سرد...
و همه ی آرزویم :که بلمم کنار این حوض ...بروم غرق عشق بازی ستاره ها...با این چشمان گرم گرم گرم...
من دیوانه ی این خیره بازی هر شبم...
..................................................
عجب آرامشی دارد نبود او که همیشه نبوده...
...آرامش؟!و شاید اندکی...
اندکی غم و نه دقیقا ...همان حس موذی بی نشان که همیشه قلمرواش فراتر از هرچه بود و نبودم بوده...
و اما اکنون...دیگر یادواره ای نیست که حضورش قلبم را مرتعش سازد.
نه یادواره ای و نه دیگر هیچ...
فقط گاهی سوسوی نگاهی از دوردست که بیرحمانه عمق وجودم را نشانه میرود.بی آنکه بداند تمام این هزار و یکشب بر من چه گذشت...
هزار و یکشبی که هر بامداد و شامگاهش مرا به عروج رساند...
شگفتیهایی که دستان کوچکم رقم زد...
حرارت نگاهی که شریانهایم را جوشاند...
خدایی که دیگرگونه به یاریم شتافت...
هزار و یکشبی که اهلی شدن را تعبیری دوباره نمود...
و اما اکنون...من در آستانه ی سپیده های نزده...
همه را خط خطی کرده ام.گسسته ام هرچه نام و نشان از صندوقچه ی این ذهن همیشه مغشوش...
و دلمشغولیهای کودکانه ای که به یکباره به دست باد سپردم تا با خود ببرد...
دیگر نه با عطسه های آشفته پریشان خواهم شد و نه ریسمان منسوخ ابدیت را باز خواهم سرشت.
کسی نمیداند این التهاب درونم برای چیست؟
نمیدانم چرا هرچه میگذرد ،زمان نمیگذرد...
نیرویی میکشد و باز میداردش و من غرق اندیشه خود را در برابر مادر میبینم.
-مادر ،برایم از شب تولدم بگو!
لب میگشاید ...و من دیگر نیستم ...هر جمله اش پروازم میدهد به سالهای دور.
میبینمش مادر را.درد میکشدو لبخند میزند به شکرانه ی فرزندی که در راه است.
از پشت این قاب خاک گرفته ی زمان همه را میبینم.چه تکاپویی میکنند...و من آرامتر از همیشه ...منتظرم!
منتظر لحظه ی ترک خوردن این دیوار .دیواری که از من میگیرد هرچه زیباییست در آنسوی این همه دلواپسی...
مادر میگوید:اصلا قرار نبود آنشب به دنیا بیایی.بعدها منتظرت بودیم.زود آمدی سپید!
زود آمدم؟؟!!!و کسی چه میداند شاید اندکی دیر...
مادر هنوز هم درد میکشد و من هنوز هم مینگرم.
آخ...دلم برایش تنگ میشود.مادرم را میگویم.دلم برای بیست و یک سال پیش مادرم تنگ میشود.و برای بیست و یک سال پیش خودم...
مادر بگو.با من حرف بزن...من تشنه ی شنیدنم...به من بگو از آن لحظه که درد امانت را بریده بود.
از آن لحظه که مرا درآغوش گرفتی...با من از خیره هایمان بگو...با من از اولین تماس لبانت با گونه هایم بگو...با من از عاشقانه هایمان بگو...با من از نخستین اشک و لبخندهایم بگو...از تپش قلب کوچکم بگو...از گام های مرتعشم...از تکرار لفظ مادر...بگو اول بار چگونه نامت بر زبانم جاری شد...بگو از لرزش دلت وقتی گفتم :مادر!
مادر بگو...من تشنه ی شنیدنم...با من از من بگو...
مادر ساعتهاست که قصه اش را گفته،آنقدر گفته که سپید بیست و یک سالش شده...
و من پشت شیشه ی باران خورده سالهاست مات ایستاده ام.
نه صدایی،نه نگاهی،نه پرسشی،نه پاسخی...هیچ...
چه عشق بازی میکند نگاهم با اشک آسمان...
-مادر آنشب که به دنیا آمدم،باران می آمد؟
...مادر نمیداند دلیل این سراسیمگی را...
-مادر دوست داشتم شب تولدم باران بیاید...
و اکنون آرزویی محال :کاش شب تولدم باران می آمد!
محال؟!میشنوم صدای شرشرش را.شهر را مهمانی داده امشب.
گونه هایم تر است ،به همان تری سالهای پیشین و شاید کمی بیشتر
-آدم که شب تولدش گریه نمیکند دختر!
-مادر وقتی دلت به اندازه ی تمام این سالها برای خودت لک بزند...
وقتی بدانی دیگر هرگز آن سپید کوچک نخواهی بود که مادر برای تولدت درد بکشد و خدا را صدا بزند...
وقتی بدانی دیگر هرگزطنین صدای مادر برایت لالایی نخواهد گفت...
......................................................................................
مادر نمیداند دلیل این همه بی قراریم را.من هم نمیدانم.فقط میدانم هرسال همین موقع این بی قراری با من است.بی وعده می آید و بی وعده گمش میکنی...
نشسته ام به انتظار.به انتظار لحظه ای که نخستین بار گریستم از ترس بودن.
و نه از ترس بودن،شاید از ترس نبودن،نماندن،نداشتن...
گلایه هایم را باران نگاهم میشوید.صیقل میدهد تمام آرزوهای دست نخورده ام را.
چه اشتیاقی دارد دلم برای تولد دوباره.
